روزها زود و بیش از آنچه همیشه زودتر میگذرند...40 روز....یکسال...دوسال....دیدی دوستم کم کم تو ماندی و تو به مثال من که با خود ماندم و با عزیزانم و عزیزانت.نه..نه اینکه همه غمی که تو در سینه داری کاملا از یاد برده باشند اما آنقدر در روزهایشان غرق میشوند و زندگی برایشان زود روال عادی میگیرد که تو و آنچه بر تو گذشت هم به یک دیکته عادی برایشان تبدیل میشود و گاه انتظارهایی که از آنها داشته ای با برخی نگاه ها و حرفها خشک میشود.

به یاد داری همان روزهای اول؟همان روزهای که خیلی ها میگفتند نگران نباشید ما کنارتان هستیم وتنها نخواهید ماند هزاران جمله شبیه به این که برخی ها از روی مهربانی زودگذر و برخی ها ترحم آمیز بود؟!حال شاید کمتر از سه ماه گذشته از آن روزها و میبینی که چقدر در روزهای خودشان غرق شده اند آنها؟پی کارها..پی سفر و خوشی و.....این عجیب نیست دوست من این را آن روزها گفتم تا در مواجه با این روزها انتظار حتی تلفنی از آنها برایت عجیب نیاید.میدانی هیچکس تا تجربه نکند این دوری را درک نخواهد کرد من و تو را, چون حسی است متفاوت.

وقتی برخی از حرکات و کارهای  نزدیکانت در این روزها و حرفهایی که میزنند تو را آزار میدهد و حتی له میکند و نمی توانی حتی آنها را تجزیه و تحلیل کنی اما تنها سکوت را پیش میگیری و نمیتوانی فقط به خاطر کلمه"احترام"چیزی بگویی و یا وعده هایی که همان روزهای اول به باد سپرده شد تنها خدا را داری و اوست که میتواند برای چشم بستن بروی همه اینها و روی پا ایستادنت یاریت دهد.

زندگی جاریست دوست من این را باور کن!و تو آنقدر پاک و معصومی که اشکهایت درونت را جلا میدهد.منتظر هیچکس و هیچ چیز نباش.تو هستی و تو و دو عزیزی که همیشه در کنارت خواهند بود.گامهایت را محکمتر کن و زندگی را آنچنان ادامه بده که همه بدانند او همیشه هست و در یاد و کنارت همیشه دستت را گرفته تا زندگی را چون گذشته و حتی بهتر ادامه دهی.خیلی سخت است اما میشود!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
میدانی روزهاست که چشمانت را در انتظارم

ثانیه ها را میشمارم تا روزی قدمهایت میهمانم شود

نمیدانم کجایی و چه زمانی می آیی و آیا اصلا کیستی

تنها میدانم انتطار من با قلبی بزرگ برای دوست داشتنی راستین است

بارها شاید زمین خوردم اما به امید روزی که کنار ساحل آرام گیریم به پا خواستم

اما چه سخت است تنهایی بی تو و لحظات خالی از عطر گیسوانت

دست هایی که بر موجشان می آید و میرود و لبخندی ساده و از رضایت

گرمی پلکهایت را حس میکنم اما این شاید یک رویاست....

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

دوست من میدانم این روزها برایت به مانند یک تراژدی میماند یا اینکه در خوابی هستی و اتفاقات آن خواب آنقدر سریع می گذرند که حتی هنگامی که تو میخواهی برخیزی و فریاد بکشی و یا شاید کاری کنی فرصت لب گشودن را هم نداری.

میدانی رفیق من هم آن روزها را به یاد دارم...روزی که پدر چند دقیقه پیش از من چیزی را خواسته بود و چند ثانیه بعدش بروی زانو ایستاد و دیگر پیش ما نبود و آنقدر آن ثانیه ها سال گذشت که هنوز نمیدانم چه حکمتی است اینگونه پرواز به سوی خدا؟!میگویند خوشا به سعادت آن افرادی که اینگونه از این دنیا چشم بسته و به آنسو میروند.

اما میدانم که حال تو هم میدانی که هیچکس تا زمانی که در موقعیت من و تو نباشد نمی تواند نظر دهد چون نمیداند چه سخت است دل کندن از آنانی که دوست داشتنی ترین های زندگی هستند.نمی دانند دیگر شاید کسی نیست که با او قهر مصلحتی کنیم و چندی بعد بیاید و در آغوشمان کشد و پای دردلمان بنشیند.کسی نیست که همیشه چاره و راهی پیش روی کارها و مشکلاتمان بگذارد و همیشه پناهمان باشد.

دوست خوبم این سخن را از من به خاطر داشته باش , در اولین ساعات رفتن پدر و در همان زمان که خانه مملو از جمعیت بود مادرم را به اتاقی بردم و با او خلوت کردم..به او گفتم عزیزم پدر از کنار ما رفت اما مطمئن هستم که او دوست ندارد جز آرامش ما چیز دیگری ببیند و نا آرامی ما روحش را در عذاب قرار میدهد.میدانم که سخت است اما آرام باش و برایش دعا کن او همیشه با ما است و این را بدان همه این شلوغیها و مردم و فامیل و.... حداکثر تا یکی دو ماه اینگونه مدام با ما هستند و سراغ میگیرند و کم کم همه پی زندگی خود خواهند رفت و من میمانم و تو و خاطرات پدر و درسهایی که از او برای ما مانده است.پس به این اوضاع از امروز عادت کن...

دوست من امروز که 5سال از آن روزها میگذرد دقیقا همان شد.خیلی از دوستان و آشنایانی که آنقدر میرفتند و می آمدند و وعده هایی هم میدادند که حتی به آنها نیازی نداشتیم دیگر حتی عید نیز خبری از آنها نیست..اما زندگی جریان دارد و ما به یاد عزیزمان راه زندگی را با احتیاط تر میرویم چون او همیشه کنارمان است و در تمام لحظات حسش میکنیم.تو نیز پناه مادر و برادرت باش و آرامی روح پدر و گام نهادن صحیح در زندگی را پیش روی قرار بده و طاقت و صبر را دو چندان کن تا بتوانی دوباره پاهایت را که میدانم سست شده اند محکم کنی و روحت را جلا دهی و دوباره عمیق تر نفس بکشی....

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

و باران و باران و باران....

می بارد و خیس میکند کودک و بزرگ و میانسال را

و میغرد آسمان و رعدو برقی روشن میکند شهر را

میشوید  همه  سبز و قرمز و آبی و سیاه و زرد را

و میبیند دویدن ها را و گاه عاشقانه ها زیر چتر را

می لرزاند شیشه خانه  و میترساند پرندگان را

و صدای قیژ قیژ دزدگیرها و بوق بوق ماشینها را

آدمها که چشم هایشان گرد ویا بسته شده را

تاکسی دربستی شده و پاچه های خیس شده را

آژیر آمبولانس در ترافیک و جویهای فوران زده از آب را

.....

همه را میبینم و میشنوم و هزار و بیست وچهار کمی اینورتر و آنورتر کلمه دیگر را و پیش خود میگویم آیا سیاهی این شهر با پایان این روز و تابش خوشه های خورشید پایانی خواهد داشت و یا فردا روز از نو دروغ و کینه و دل شکستن و کلاهبرداری و قتل و سیاسی بازی و حق خوری و.....همه به اضافه چیزهای سیاه دیگر از نو؟!!؟

فکر میکنم اینها را و تو؟!


 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

در زندگی من هیچ چیز به اندازه دروغ  و دورویی من رو عصبی و ناراحت نمیکنه.بخصوص اگر این برخورد از سوی یک دوست باشه.برای بعضی ها دروغ گفتن و دروغ شنیدن بسیار آسونه و به خاطر همین فکر میکنن بقیه اطرافیان هم همینجوری هستن و یا متوجه نمیشن اما خوب در اشتباه هستند چون بازنده اول و آخر خودشون هستند.

یک تشکر بزرگ برای خدا چون در همین روزهای نه چندان دور چهره واقعی فردی رو که در قالب دوست بود بهم نشون داد و از طرفی فردی رو با من آشنا  کرد که شخصیت و صداقتش من رو شگفت زده کرده و امیدوارم اون دوست اول بتونه خودش رو بشناسه و از پشت نقاب زشت  فعلی -خودش رو بکشه بیرون و دوست دومی هم همیشه در هر مرحله زندگیش خوبیهاش رو به دیگران منتقل کنه و سعادتمند باشه.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  شاید یکروز ادامه این مطلب قفلش باز بشه...!  
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا ادامه مطلب ... | 
 
 
 

کم کم باید منتظر سپیدی برف باشیم تا بلکه بتونه کمی از این شهر و آدمهاش رنگبرداری کنه.هفته پیش هم کمی برف اومد ولی خودش متوجه شد که زمونه برعکس شده و مردم دیگه از دیدنش اونچنان خوشحال نمیشند چون باعث میشه جاده ها بسته بشه و به تعطیلات و مسافرتهای همیشگیشون نرسن و خود به خود قطع شد.

اما بعضی از آدمهای این شهر ما اینقدر قلب هاشون سیاه شده که کارشون از برف و حتی وایتکس هم گذشته...تو شهری که دوست داشتن ها جای خودشون رو به غرور بدن و انسان بودن را بشه با پول و فخر فروشی عوض کرد دیگه زیبایی برف چه معنا داره؟

تو شهری که هموطن هاش به جون هم بیفتند از یک دعوای ساده بگیر تا همین جریانات اخیر و همدیگه رو تیکه و پاره کنند دیگه برف بازی و یا احساس خوب زیر برف راه رفتن با صدای قرچ قرچ معنایی نداره!

کاش کمی فکر کنیم...همه ما...به خودمون...آدمهایی که دوستمون دارند و دوستشون داریم و بیشتر کنار هم باشیم و هروز دورتر نشیم!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

دوست داشتن احساس خیلی شیرینیه......به شرط اینکه شیرینی اون یکطرفه و فقط برای تو نباشه تا تو ذوقت بزنه!



 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  برای چشمهایم و چشمایش دعا کنید...براستی خدا قلب های پاک را دوست دارد!

منتطر یک اتفاق هستم ...خیلی زود و در نزدیک پس از مدتها شاید رنگی جدید به زندگی

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

سلام.امروز چهار سال از روزی گذشت که از کنارمان رفتی و جایی دیگر را برای ادامه خویش انتخاب کردی.در این چهار سال از طرفی رفتنت طوری بود که انگار فکر همه چیز را کرده بودی تا ما در فشار نباشیم و از سوی دیگر سختی ها و فشارهای جدیدی را تجربه کردم.زمانهای زیادی بود که حضورت را آنقدر نیاز داشتم تا راهنماییم کنی و نگذاری خیلی ها ما را اینگونه تحت فشار بگذارند و یا پس از انجام کاری تائیدم کنی و یا اگر اشتباه کردم آنها را هرچند شاید تلخ اما به من بگویی.

پدر جان چهارمین سال گذشت و تو خیلی زود رفتی و هرچه میگذرد دلتنگیها بیشتر می شود و دلیل خیلی از حرفهایت را بهتر متوجه میشوم و میبینم اخلاقهایم همچون خود توست و تنها یک چیز آرامم میکتد و آن اینکه نام خوش در همه جا از خود به جای گذاشتی و راحت از این دنیا جدا شدی...روحت شاد:)

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده...

این رو هم باور کنیم:

70 سال عبادت یکشب به باد میره...


ایمان داشته باشیم به این دو بیت!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
  روزها میگذرد و پائیز میشود

برگها زرد سرخ می ریزد بر زمین

من تنها در جاده بشری قدم میزنم

وتو همچنان در این اندیشه ای چه زمان بیایی و یا.....؟

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

بلاخره آدمها هم دلشون گاهی باید بگیره تا قدر روزهای خوبشون رو بدونند و برای آینده تصمیم های بهتری بگیرند.من هم داشتم امروز لیست انتخاب واحد دانشگاهم رو نگاه میکردم و 5واحدی که این ترم دوباره انتخابشون کرده بودم و در روزهای انتخابات هدف و آرمانم را به نمره این درسها ترجیح داده بودم.جلوی لپ تاپ بودم و کلیپی از روزهای پرشور انتخابات را باز کردم(همه جان و تنم وطنم...وطنم...وطنم)یاد روزهایی افتادم که با اعتقاد به میرحسین موسوی برای پیروزیش تلاش کردیم ...زمانهایی که هنوز شاید نماد سبزی هم نبود...از روزهای بهمن87 که برای دعوت از میرحسین برای شرکت در انتخابات فعالیت کردیم.

به روزهای هیجان و شور هم نسل هایم....به روزهای سبز تلاش....به روز انتخابات.....به روزها و حوادث بعد از انتخابات..و به امروز و من و اینجا..سنگینی بغض گلویم را فشار میداد ولی تنها یک چیز در ذهن من روشن بوده و هست و خواهد بود:من با اعتقاد قلبی و عقلانی میرحسین موسوی را انتخاب کردم و دوستش دارم-نه برای انقلاب مخملی و نه برای براندازی نظامی که تا امروز ما مردم و جوانان پشت آن بوده ایم.......

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

داشتم به این فکر میکردم که چرا خودم رو گول بزنم و مداوم بگم همه چیز خوبه و لبخند بزنم بشینم مشکلات دوستام رو گوش بدم و کمکشون کنم؟نه من خوب نیستم این روزها اصلا هم خوب نیستم!

واقعا این رو فهمیدم که همیشه وقتی به آرزویی میرسی آرزوی بعدی هم هست که تو را وادار کنه به تلاشی که سختی اون تو را ممکنه داغون کنه!خوب نبودن ,جسمی و روحی دیگه چه شود!

همیشه خدا رو شکر میکنم واسه داشته هام الان هم خیلی چیزها هستند که دائم من رو خوشحال میکنند ولی چیزهای که من رو اذیت میکنند برتری دارند.مثلا آزادی دوست خوب در بندم حمزه غالبی من رو به حدی خوشحال کرد که شب پلکهام به سختی روی هم رفت اما درگیری ذهنی با یک دوست  دیگه اینقدر داغونم کرد که شیرینی آزادی حمزه عزیز رو از من دزدید....

روزای عجیبی هستند یک سرما خوردگی و ضعف بدنی رو با مشکلات پیش اومده واسه تحصیل همراه کن یک آشی میشه که سعی دارم میکنم شور در نیاد گرچه اون دوستایی که همیشه من به حرفاشون گوش میدم کمتر دور و برم هستند شاید به خاطر اینه که همیشه زیاد خوبم و فکر میکنن من بی غم ترین آدم روی کره زمینم!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

وای بر مردمانی که ابزار گفتگویشان به جای منطق دستگاه شوکر ,باتوم , کتک زدن مردم باشد!به راستی چگونه سر بر بالین میگزارید؟ شما خدا را می شناسید؟چیزی از علی و محمد می دانید؟!

وای بر دولتی که ابزار قدرتش  قطع کردن sms و شنود مکالمات باشد!

وای بر معدود روحانیانی که برای امام جمعه تهران(آیت الله رفسنجانی)یار امام و یکی از پایه های انقلاب فرمایشات امام راحل را یادآوری می کنند و با پیغام و پسغام به ایشان رهنمود می دهند که چگونه خطبه های نمازجمعه را به جای آورند!

وای بر فردی که به سینه ندا,سهراب و جوانان این مرزوبوم شلیک میکند!براستی وجدانشان آرام میگیرد که به یک هموطن شلیک کرده و او را کشته اند؟چه جوابی به خدا خواهند داد؟!

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور