|
و باران و باران و باران.... می بارد و خیس میکند کودک و بزرگ و میانسال را و میغرد آسمان و رعدو برقی روشن میکند شهر را میشوید همه سبز و قرمز و آبی و سیاه و زرد را و میبیند دویدن ها را و گاه عاشقانه ها زیر چتر را می لرزاند شیشه خانه و میترساند پرندگان را و صدای قیژ قیژ دزدگیرها و بوق بوق ماشینها را آدمها که چشم هایشان گرد ویا بسته شده را تاکسی دربستی شده و پاچه های خیس شده را آژیر آمبولانس در ترافیک و جویهای فوران زده از آب را ..... 
همه را میبینم و میشنوم و هزار و بیست وچهار کمی اینورتر و آنورتر کلمه دیگر را و پیش خود میگویم آیا سیاهی این شهر با پایان این روز و تابش خوشه های خورشید پایانی خواهد داشت و یا فردا روز از نو دروغ و کینه و دل شکستن و کلاهبرداری و قتل و سیاسی بازی و حق خوری و.....همه به اضافه چیزهای سیاه دیگر از نو؟!!؟ فکر میکنم اینها را و تو؟!
|