|
خواستم بگویم خسته شده ام و روز به روز دستان زندگی وزن بیشتری را بروی شانه هایم میکوبند و من مقاومت میکنم و در خلوت با خود فکر میکنم که همه این فشارها تنها با یک لبخندت فراموشم می شود و مانند کودک سر به راهی آرام ادامه میدهم. نا آرام بودی سعی کردم کنارت باشم و به تو ثابت کنم راه هنوز باقیست..بریده بودی اما به تو گفتم این روزهاست که بریدن ما تنها ما را به عقب کشیده و ما را جا میگذارد و میدود....قهر بودی و من آرام بودم تا بدانی در هر شرایط با تو سازگار خواهم بود......تنها بودی اما از تنهایی من هیچ ندانستی...و تنها عقب کشیدی و فاصله گرفتی به بهانه آشنایی؟ترس و...نمیدانم؟! 
به تو گفته بودم؟!گفته بودم منی که همه این حرفها را میزنم وقتی وارد صفحه بلاگت با آن گلهای رنگی اش میشوم و آن موسیقی را می شنوم چشمهایم از غم جاری در نت ها خیس میشود.من که از موسیقی وبلاگها متنفرم و آنها را می بندم چندباره غرق در چند کلام تو و موسیقی صفحه ات میشوم و بی مهابا میگویم من کجا هستم و چرا او روزها ی سخت را باید اینگونه تنها با خود بکشد....اما جوابی نمی یابم چون تو هیچگاه مرا و چشمانم را که به حیا گاه جای دیگر کشیدم نشناختی و جدی نگرفتی. آری غرورت را میشناسم و چشیده و حتی از آن شنیده ام...به بالا و پائین ها فکر کرده ام...حتی به برخی تفاوتهای در ظاهر بزرگ....اما فکر و نظرم نسبت به دختری که در این چند سال شناخته ام تغییر نکرده و دوستش دارم. نمیدانم چرا نمی توانی ویا نمی خواهی بر غرور تنها یکبار غلبه کنی و به پیشنهاد خیلی ساده و شاید بچه گانه من که در روزهای آرام تر بود پاسخ مثبت دهی و کمی همراهم شود....چرا دوست داشتنم را باور نداری و فکر میکنی یک آشنا ,شاید دور نمی تواند آنقدر عاشق باشد و نمیدانی او در سکوت خود آن را به خاطر تو تنها خفه و خود را محاکمه کرده است.همیشه محبت و همراه بودنت را دوست داشتم به هر نام و به هر رسم و هر لحظه. کمی بی پروایی و کنار گذشتن غرورت را که تنها فاصله کاشته تمنا دارم....روزهایی هست که میتواند خوب باشد اما تنها کمی اعتماد تو نیاز است و مرا باور کردنت...انتظار سخت است اما...
|