با خواندن رمان
«ترس و لرز» شما از لحن موذيانه و بازيگوشانه آن بسيار شگفتزده شديم، با
اين حال حتي در همان حال هم توانايي ارتباط برقرار كردن شما بسيار قوي بود.
اين يك داستان جدي است
كه از يك دليل فردي در يك كمپاني ژاپني ريشه گرفته. چيزي كه به طور
روزافزون مشترك است پديده جهاني شدن است و اگر بخواهيم خيلي آرامش بخش فكر
كنيم ميتوانيم تصور كنيم كه اين مساله فقط ميتواند در ژاپن اتفاق بيفتد.
اين قصه در عين حال با آرامش و احساس سبكي مطلقي بيان شده، زيرا من اينطور
ساخته شدهام كه هر چه حرف جديتري بزنم راحتتر صحبت ميكنم.
اين داستان درباره
خودتان و هم حاكي از تسليم و هم ارادهاي قوي است. آيا اين دو حس متناقض
نيستند؟
اين داستان واقعا براي
من اتفاق افتاد و من براي اين به ژاپن رفتم كه ترجيح ميدادم ژاپني باشم تا
اين كه انقلابي باشم. بنابراين عامل خواست براي تبديل شدن به يك ژاپني
واقعي با فرض بر تسليم شدن همان قدر وجود داشت كه عزم و اراده. چون من تا
آنجا كه ممكن است به يك چيز گير ميدهم و تنها زماني شركت ژاپني را ترك
كردم كه مطمئن شدم در سايه آخرين پستي كه به من محول شد (مسوول توالتها)
ديگر هيچ جاي هيچ اميدي به آينده وجود ندارد.
اين رمان زندگينامهاي
خودنوشت است يا بيشتر رسالهاي تحقيقي درباره يك شركت ژاپني است؟
اين كتاب نخستين رمان من
و از آنجا كه يك تجربه تازه است، شايد به اين دليل حس گزارش را به وجود
ميآورد كه پيش از اين هيچ چيز ديگري ننوشته بودم. با اين حال به هيچ وجه
يك رساله تحقيقاتي نيست، زيرا در آن صورت بايد اين مفهوم را ميرساند كه من
ميخواهم با ژاپن تصفيه حساب كنم. در حالي كه من هيچ علاقهاي به انتقام
گرفتن ندارم و هيچ خشمي هم نسبت به ژاپن ندارم. ژاپنيها با من مثل هر
ژاپني ديگري رفتار كردند، بنابراين چرا بايد من بيش از هر ژاپني ديگري آنها
را مقصر بدانم؟ حتي يك جور افتخار هم در اين وجود دارد كه با من مثل يك
ژاپني ديگر برخورد شد.
شما يك نويسنده بسيار
متعهد، مستقل و بسيار منتقد نسبت به موسسههاي ادبي هستيد، چطور خودتان را
راضي كرديد كه جايزه بزرگ رمان را از آكادمي فرانسه دريافت كنيد؟
من اصولا سعي نميكنم
خودم را نسبت به انجام كاري راضي كنم. تا آنجا كه بتوانم بدون دروغ گفتن
رفتار ميكنم. براي همين هم عليرغم همه چيزهاي منفي كه ميتوانستم بگويم
شامل آكادمي فرانسه هم ميشد، اين جايزه را دريافت كردم. من نميخواستم آن
را رد كنم، چون به يك كار پرسر و صدا تبديل ميشد. با سر و صداي كمتر بيشتر
خوشحال بودم و فهميدم كه اولين زني بودم كه اين جايزه را از آكادمي فرانسه
دريافت كردم.
و چطور اين همه اثر
منتشر ميكنيد؟
درباره پروژههايم،
مقدار زيادي رمان دستنويس دارم، اما دليلي نيست كه الزاما همه شان را منتشر
كنم. نوشتن و منتشر كردن دو شيوه كاملا جدا از هم هستند و يكي از آنها
نميتواند الزاما ديگري را به دنبال بياورد.
وقتي كارتان را در ژاپن
ترك كرديد، به وطنتان برگشتيد و به عنوان يك نويسنده شروع به كار كرديد،
آيا اين تجربه قلم شما را تقويت كرد؟
نه، شما ميدانيد كه من
قبل از آن هم نوشته بودم اما هرگز به آن به عنوان يك كار به آن فكر نكرده
بودم. هرگز سوالات زيادي درباره شغلم طرح نكرده بودم همانطور كه درباره
دوزبانه بودنم هم خيلي فكر نكرده بودم. من از زمان تولد به فرانسه و ژاپني
صحبت كرده بودم و بعد سهزبانه شدم چون انگليسي ياد گرفتم. بعد ديدم فايده
ندارد جلوتر بروم و زبانهاي بيشتري ياد بگيرم، چون مردم زيادي وجود
ندارند كه به آن زبانها صحبت كنند و من هم فقط ميتوانستم به عنوان يك
مترجم در يك شركت ژاپني كار كنم. اما من خيلي زياد خوب نيستم! همانطور كه
ژاپنيها همه چيز را به هم زده بودند، خودم هم كارهايي كرده بودم كه
زندگيام را خراب كرده بود. اين جور مواقع من به خودم ميگويم «عزيزم يك
بار ديگر سعي بكن تا كمانت را بكشي...» و وقتي ما ميدانيم كه فقط يك درصد
از نويسندگان هستند كه با پولي كه از راه قلمشان به دست ميآورند زندگي
ميكنند و اين از چيزهايي است كه در ژاپن هم اتفاق ميافتد، من آن را انجام
ميدهم زيرا ضربههاي غولآساي آنها كه با سر به سوي هدف ميروند به من
نيرو ميدهد و من نيرو گرفتم تا آثارم را منتشر كنم.
اگر كسي از شما بپرسد
كجايي هستيد چه ميگوييد؟
از سياره زمين. به عنوان
جواب قبول هست؟
بله. اين جواب هم مناسب
شما و هم من است. آيا فكر ميكنيد مردم ميفهمند آنچه در كشورهاي ديگر
اتفاق ميافتد چه معنايي دارد؟
نه كاملا. نگاه مردم يك
مزيت فوقالعاده و در عين حال يك نقطه ضعف بزرگ است، اما آنها به جوانب امر
از اين زاويه كه چيزي ممكن است بيثبات باشد نگاه نميكنند. آنها حق دارند
از آن زاويهاي نگاه كنند كه برايشان پاداش داشته باشد، چون در حقيقت
همينطور است. اما آنها نميتوانند جنبه شكستها و تنشهايي را كه زندگي
ميتواند داشته باشد ببينند. فكر ميكنم بايد زندگي كنيم تا اين چيزها را
بفهميم.
درباره تجربههايتان
مينويسيد يا برداشت آزادي از آنها را مطرح ميكنيد؟
بايد بگويم هر دوتاي
اينها. بعضي از تجربهها هستند كه خيلي راحت به زبان ميآيند و بعضيها
اينطور نيستند. بعضي از آنها احتياج به زمان دارند تا به بيرون تراوش
كنند. چيزهايي هم هستند كه ما هيچ وقت نميخواهيم با ديگران به اشتراك
بگذاريم. اين بايد هماني باشد كه براي مردمي كه هرگز تجربهاي از جلاي وطن
نكردهاند، رخ ميدهد. اينها خاطرات هستند. اما بايد بگويم چيزهايي را كه
درون خودم نگه ميدارم و به طور ويژه با اين از ريشه جدا شدنهاي پيدرپي
ارتباط دارد، فكر ميكنم ميتواند حتي آشفتهتر از واقعيت باشد.
چگونه؟
آمدنها و رفتنها، مثل
پريدن يك پشه است. من سعي ميكنم سفرهايم را براي خودم تعريف كنم و ميگويم
«فلان سال، مثل فلان كشور بود» و هرگز نميگويم «بله، وقتي من آنجا بودم
يك سفر تا ارتفاعات نپال رفتم و پروازي هم به هند كردم» من ترجيح ميدهم
بگويم 3 سال را در بنگلادش سپري كردم. اين دقيقا آن چيزي است كه در سر من
شكل ميگيرد و اگر بايد بيشتر در اين باره توضيح بدهم ميگويم جزييات برايم
اهميت دارند و حتي معتقدم كه بايد به آنها بيشتر از كليات توجه كرد.
رابطه شما با
خاستگاهتان طي سالها چطور است؟ و حالا چطور به آن نگاه ميكنيد؟
تا 17 سالگي مي دانستم
در بلژيك هستم و ميدانستم كه نميدانم اين به چه معني است. در آن زمان من
فيليپين را به عنوان كشورم كشف كردم و از همان زمان شروع به متنفر شدن از
اروپا كردم و كاملا آن را پس زدم و هيچ ارتباطي با اين سرزمين جديد و قاره
جديد احساس نميكردم. اين موقعيت حداقل 2 سال طول كشيد و بعد به تدريج من
آشيانه خودم را ساختم. اين مرا از بازگشت به ژاپن بعد از گفتن اين كه ژاپن
كشور من است و بلژيك كشور من نيست باز نداشت. من به ژاپن برگشتم، من اين
تجربه را كه در «ترس و لرز» گفتم داشتم؛ يك فاجعه كامل و دريافتم كه همه
اينها وجود دارند و من هم ژاپني نبودم. بنابراين بايد بگويم سرانجام به اين
مساله خاتمه دادم و پذيرفتم بلژيكي هستم، كه البته به خوبي مناسب با شكستي
كه خورده بودم، بود. امروز موافقم كه بدون هيچ تلخي بگويم من بلژيكي هستم،
كه هرچند به معني زيادي ندارد، اما يك هويت حسابي شكست خورده را نشان
ميدهد.
آيا پدربزرگ و
مادربزرگتان، خانوادهتان، وقتي شما از خانه دور بوديد با شما در تماس
بودند؟
با پدربزرگ و مادربزرگم
مكاتبه داشتم. اين همه رابطه من بود.
آيا احساس ميكرديد به
جايي تعلق نداريد؟ و حالا چطور؟
بله، من اين تصور را
داشتم و هميشه دارم. اما اين تصور بدي نيست، چون حس شهروند دنيا بودن
بهترين نوع احساس است.
شما در يك مصاحبه
گفتهايد كه خواهرتان هنوز مبتلا به بياشتهايي است. آيا ميشود بپرسم چرا
شما فكر ميكنيد از اين حالت خارج شدهايد اما خواهرتان نشده؟
فكر ميكنم اگر من از
اين مشكل خلاص شدم فقط به اين دليل بود كه بياشتهايي من خيلي شديدتر بود،
اما اگر من به اين بياشتهايي ادامه ميدادم، حتما ميمردم و حالا زندهام
پس ديگر بياشتها نيستم.