آخرین روزهای سال 88 به سرعت در حال سپری شدن هستند و به نظرم امسال سریعترین گذر سال زندگی من بود حالا  شاید  اتفاق هایی که امسال افتاده و یا پیشرفت تکنولوژی در گذر پرسرعت زمان نقش داشته اما در هر حال سالی که گذشت از هر لحاظ متفاوت بود.

فرشهایی که  روی بامها باد میخورند و شیشه های که صدای جیرجیر کشیده شدن روزنامه برویشان در کنار شکوفه های زیبای درختان همه و همه در کنار جنب و جوش مردم برای خرید شب عید از لباس و آجیل و شیرینی گرفته تا ماهی فرمز و گلهای بنفشه  بوی بهار رو به ما میرسونند و میگن عجله کن که داره 89 میرسه و تو همه کارهاتو باز واسه دقیقه نود گذاشتی ولی همه اینها لذت رسیدن سال نو و تلاش برای زندگی در روزهای آتی رو همراه دارن.

سعی کنیم در این روزهای آخر سال به افرادی هم که دوست دارن لباسهای نو داشته باشند و زیر فشار اقتصادی از خرید های شب عید محروم هستند به اندازه توان خودمون کمک کنیم و خونه تکونی روح و قلبمون رو هم فراموش نکنیم.

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم..

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

«ركاب بزن....»
 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
اواسط بهمن87 بودکه آقای خاتمی و موسوی با هم دیدارهایی در زمینه حضور در انتخابات داشتند و آنچه از آخرین دیدار آنها شنیدیم این بود که آقای موسوی به آقای خاتمی گفته اند که در حال برسی برخی جوانب هستند تا به تصمیم نهایی در مورد کاندیداتوری  در انتخابات برسند اما ما مطمئن بودیم که ایشان در انتخابات حضور خواهند یافت ولی بازهم شرایطی را در دست برسی داشتند و ما نیز تلاشمان را برای دعوت از ایشان بیشتر نمودیم و سایت اطلاع رسانی نسیم(پس از انتخابات فعالیت سایت متوقف شد)تاسیس و مقالات زیادی در جهت آشنایی مردم با فعالیت های میرحسین و نظرات امام(ره) در مورد ایشان و همچنین نامه های مردم و اقشار مختلف در دعوت از ایشان در سایت منتشر شد.

در اواخر بهمن ماه در جلسه مجمع روحانیون مبارز آقای خاتمی اعلام کردند که در انتخابات ریاست جمهوری دهم کاندید خواهند شد و این اعلام از طرفی برای ما با توجه به جلسات هماهنگی که میان میرحسین و خاتمی بود عجیب و شاید به نوعی غیر مترقبه و برای هواداران ایشان خوشحال کننده بود.عده ای بر این نظر بودند که این هماهنگی میان میرحسین و خاتمی است که پس از آمدن موسوی,خاتمی کنار بکشد و عده ای نیزنظرشان بر این بود که آقای خاتمی قصد داشتند تا زمانی که آقای موسوی تصمیم قطعی خود را در زمینه شرکت خود در انتخابات می گیرند کاندیداتوری خود را اعلام نکنند ولی تحت فشار جمعی از اعضای جامعه روحانیون مبارز از جمله آقای ابطحی کاندیداتوری خود را اینگونه ناگهانی پس از جلسات با میرحسین اعلام کردند و همچنین عده ای نیز میگفتند موسوی- خاتمی-کروبی با هم در انتخابات حضور خواهند داشت.

فردای روز اعلام آقای خاتمی جلسه ای تشکیل دادیم و نظرات بچه ها برسی شد و این اتفاق نظر حاصل شد که فعالیت ها پرشورتر پیگیری شود و ضمن احترام و روابط گرم با هواداران آقای خاتمی در صورت حضور ایشان و آقای موسوی در انتخابات ما حمایت خود را از آقای خاتمی هم داشته باشیم چون هدف هر دو این عزیزان که دلسوز کشور هستند در یک مسیر دیده میشد.از سوی دیگر وقتی خلاصه جلسات و نظرات بچه ها با آقای موسوی مطرح شده بود ایشان گفته بودند که هر چه انتخابات پرشورتر و با مشارکت بالاتری برگزار شود ایرانیان سرافراز تر از همیشه خواهند بود و حال چه با حضور من باشد یا آقای خاتمی ولی در هر حال انگیزه ما برای ادامه راه با آقای موسوی صد برابر شده بود.

اوایل برخی اختلاف نظرها میان هواداران میرحسین و آقای خاتمی بخصوص در محیط مجازی وجود داشت و عده ای از هواداران آقای خاتمی پس از اعلام کاندیداتوری ایشان دیگر انتظار حضور آقای موسوی را نداشتند و این نظر در میان حامیان آقای موسوی نیز بود که با توجه به جلسات این دو بزرگوار آقای خاتمی میبایست اندکی بیشتر صبر میکردند تا آقای موسوی نظر قطعی شان را اعلام کنند.بلاخره کرکری خوانی های مختلف و بیان نظرات که گاها افراطی هم بود  در انتخابات و در میان هواداران طیف های سیاسی موضوع عجیبی نبود مثلا به یاد دارم هنگامی که در سایت نسیم نامه پانصد نفر از وبلاگنویسان را در حمایت و دعوت از آقای موسوی منتشر کردیم خانم سمیه توحیدلو (از اعضای اصلی ستاد آقای خاتمی) در یادداشتی در وبلاگ خود موضع نسبتا تندی در این زمینه گرفتند و به نوعی بستری برای پایگاه های خبری مخالف فراهم شد که اعلام کنند میان آقای خاتمی و موسوی و هوادارانشان تفرقه ایجاد شده در صورتی که اینگونه نبود و تعصب های حزبی در انتخابات با توجه به فضای کشور و همچنین جایگاه این دو بزرگوار موضوع قابل درکی بود و با پیش رفتن زمان میان دوستان وگروه ها هماهنگی های بیشتری صورت گرفت تا جلوی سو استفاده برخی رسانه های جناح رقیب گرفته شود و همه در کنار هم برای انتخاباتی پرنشاط و پرشور تلاش کنیم.

اولین حضور میرحسین که به نوعی میتوان اولین حضور برای فعالیت های انتخاباتی ایشان ازآن نام برد بعنوان سخنران در شصت و ششمین مجمع سالیانه انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران بود که با استقبال بی نظیری همراه شد بطوریکه به یاد دارم خود من از این شور برای دقایقی اشک ریختم چون روزها زحمت کشیده بودیم بدون اینکه هیچ گروه و حمایت خاص مالی از ما در کار باشد و همه با انگیزه تنها به فردای کشورمان فکر میکردیم و تلاش و زمان خود را برای ایرانی مقتدر و آباد در حمایت از میرحسین موسوی به کار بردیم و حال این خوشحال کننده بود که جوانان دیگر این مرزوبوم را دیدیم که همه با هم یکصدا فریاد میرحسین سر داده بودند و همفکریشان موجب دلگرمی بیشتر ما شد.هیچ از یاد نمی برم که تنها پوستر های ستاد نسیم آنروز در سالن پخش شد که حاصل تلاش یکی از خانمهای خوش ذوق ستاد از طراحی گرافیکی چهره میرحسین بود که با هزینه خود ستاد چاپ و توزیع شد. ما آنروز مسئولیت اطلاع رسانی این مراسم را از طریق سایت نسیم و همچنین بخشی از کنترل داخل سالن را برعهده داشتیم که به حمدالله همه چیز بسیار خوب پیش رفت و اولین حضور میرحسین در دانشگاه تهران یکی از ماندگارترین روزها در ذهنم ثبت شد.

گزارش خلاصه حضور مهندس موسوی در شصت و ششمین مجمع سالیانه انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران+ عکس (آفتاب)

تصاویر سخنرانی موسوی در شصت و ششمین مجمع سالیانه انجمن اسلامی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران(خبر آنلاین)

پ.ن1:در دانشگاه تهران که یکی از بهترین دانشگاه های کشور است امکان دسترسی به اینترنت وایرلس و ارسال آنلاین مطلب فراهم نبود و این یکی از مشکلات جالب آنروز بود.

پ.ن2:همه مطالب تنها خاطرات خوش انتخابات نخواهد بود بلکه در ادامه مطالبی رو مطرح خواهم کرد که شامل برخی اشتباهات زمان انتخابات و همچنین نوع تبلیغاتی که صورت گرفت خواهد بود.من اساس مطالب رو بر اصل بی طرفی گذاشته ام حال ممکن است برخی آسیب شناسی های انتخاباتی من به نظر برخی دوستان سبز و یا اصلاح طلب خوش نیاید اما این مطالب نظرات و مشاهدات من است و سعی نموده ام آنها را به وضوح بیان نمایم.

 مطالب مرتبط در بی پروا:

سالگرد انتخاب(1):روزهای سپید

سالگرد انتخاب(2):تفکر و هم اندیشی محور فعالیتها

میلاد حضرت رسول اکـــــــــــــرم(ص)وامام جعـــــــــفر صادق(ع) مبــــــــــــــارک باد

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 
املي نوتومب يكي از آن نويسندگان عجيب و غريب است كه به خاطر شغل والدينش از كودكي زندگي در نقاط مختلف را تجربه كرد و اين توانايي را داشت كه همه آن احساسات كودكانه را در كتاب‌هايش منتشر كند. او كه اكنون 41ساله است، از 17 سالگي شروع به نوشتن كرده و هر سال حداقل يك اثر منتشر كرده است. شريك شدن در تجربه‌هاي او از زبان خودش قطعا جالب‌تر است. بعضي از رمان‌هاي او مثل «ترس و لرز»، «خرابكاري عاشقانه» و «مركور» به فارسي ترجمه شده‌اند.

با خواندن رمان «ترس و لرز» شما از لحن موذيانه و بازيگوشانه آن بسيار شگفت‌زده شديم، با اين حال حتي در همان حال هم توانايي ارتباط برقرار كردن شما بسيار قوي بود.

اين يك داستان جدي است كه از يك دليل فردي در يك كمپاني ژاپني ريشه گرفته. چيزي كه به طور روزافزون مشترك است پديده جهاني شدن است و اگر بخواهيم خيلي آرامش بخش فكر كنيم مي‌توانيم تصور كنيم كه اين مساله فقط مي‌تواند در ژاپن اتفاق بيفتد. اين قصه در عين حال با آرامش و احساس سبكي مطلقي بيان شده، زيرا من اين‌طور ساخته شده‌ام كه هر چه حرف جدي‌تري بزنم راحت‌تر صحبت مي‌كنم.

اين داستان درباره خودتان و هم حاكي از تسليم و هم اراده‌اي قوي است. آيا اين دو حس متناقض نيستند؟

اين داستان واقعا براي من اتفاق افتاد و من براي اين به ژاپن رفتم كه ترجيح مي‌دادم ژاپني باشم تا اين كه انقلابي باشم. بنابراين عامل خواست براي تبديل شدن به يك ژاپني واقعي با فرض بر تسليم شدن همان قدر وجود داشت كه عزم و اراده. چون من تا آنجا كه ممكن است به يك چيز گير مي‌دهم و تنها زماني شركت ژاپني را ترك كردم كه مطمئن شدم در سايه آخرين پستي كه به من محول شد (مسوول توالت‌ها) ديگر هيچ جاي هيچ اميدي به آينده وجود ندارد.

اين رمان زندگينامه‌اي خودنوشت است يا بيشتر رساله‌اي تحقيقي درباره يك شركت ژاپني است؟

اين كتاب نخستين رمان من و از آنجا كه يك تجربه تازه است، شايد به اين دليل حس گزارش را به وجود مي‌آورد كه پيش از اين هيچ چيز ديگري ننوشته بودم. با اين حال به هيچ وجه يك رساله تحقيقاتي نيست، زيرا در آن صورت بايد اين مفهوم را مي‌رساند كه من مي‌خواهم با ژاپن تصفيه حساب كنم. در حالي كه من هيچ علاقه‌اي به انتقام گرفتن ندارم و هيچ خشمي هم نسبت به ژاپن ندارم. ژاپني‌ها با من مثل هر ژاپني ديگري رفتار كردند، بنابراين چرا بايد من بيش از هر ژاپني ديگري آنها را مقصر بدانم؟‌ حتي يك جور افتخار هم در اين وجود دارد كه با من مثل يك ژاپني ديگر برخورد شد.

شما يك نويسنده بسيار متعهد، مستقل و بسيار منتقد نسبت به موسسه‌هاي ادبي هستيد، چطور خودتان را راضي كرديد كه جايزه بزرگ رمان را از آكادمي فرانسه دريافت كنيد؟

من اصولا سعي نمي‌كنم خودم را نسبت به انجام كاري راضي كنم. تا آنجا كه بتوانم بدون دروغ گفتن رفتار مي‌كنم. براي همين هم علي‌رغم همه چيزهاي منفي كه مي‌توانستم بگويم شامل آكادمي فرانسه هم مي‌شد، اين جايزه را دريافت كردم. من نمي‌خواستم آن را رد كنم، چون به يك كار پرسر و صدا تبديل مي‌شد. با سر و صداي كمتر بيشتر خوشحال بودم و فهميدم كه اولين زني بودم كه اين جايزه را از آكادمي فرانسه دريافت كردم.

و چطور اين همه اثر منتشر مي‌كنيد؟

درباره پروژه‌هايم، مقدار زيادي رمان دستنويس دارم، اما دليلي نيست كه الزاما همه شان را منتشر كنم. نوشتن و منتشر كردن دو شيوه كاملا جدا از هم هستند و يكي از آنها نمي‌تواند الزاما ديگري را به دنبال بياورد.

وقتي كارتان را در ژاپن ترك كرديد، به وطن‌تان برگشتيد و به عنوان يك نويسنده شروع به كار كرديد، آيا اين تجربه قلم شما را تقويت كرد؟

نه، شما مي‌دانيد كه من قبل از آن هم نوشته بودم اما هرگز به آن به عنوان يك كار به آن فكر نكرده بودم. هرگز سوالات زيادي درباره شغلم طرح نكرده بودم همان‌طور كه درباره دوزبانه بودنم هم خيلي فكر نكرده بودم. من ‌از زمان تولد به فرانسه و ژاپني صحبت كرده بودم و بعد سه‌زبانه شدم چون انگليسي ياد گرفتم. بعد ديدم فايده ندارد جلوتر بروم و زبان‌هاي بيشتري ياد بگيرم، چون مردم زيادي وجود ندارند كه به آن زبان‌ها صحبت كنند و من هم فقط مي‌توانستم به عنوان يك مترجم در يك شركت ژاپني كار كنم. اما من خيلي زياد خوب نيستم! همانطور كه ژاپني‌ها همه چيز را به هم زده بودند، خودم هم كارهايي كرده بودم كه زندگي‌ام را خراب كرده بود. اين جور مواقع من به خودم مي‌گويم «عزيزم يك بار ديگر سعي بكن تا كمانت را بكشي...» و وقتي ما مي‌دانيم كه فقط يك درصد از نويسندگان هستند كه با پولي كه از راه قلمشان به دست مي‌آورند زندگي مي‌كنند و اين از چيزهايي است كه در ژاپن هم اتفاق مي‌افتد، من آن را انجام مي‌دهم زيرا ضربه‌هاي غول‌آساي آنها كه با سر به سوي هدف مي‌روند به من نيرو مي‌دهد و من نيرو گرفتم تا آثارم را منتشر كنم.

اگر كسي از شما بپرسد كجايي هستيد چه مي‌گوييد؟

از سياره زمين. به عنوان جواب قبول هست؟

بله. اين جواب هم مناسب شما و هم من است. آيا فكر مي‌كنيد مردم مي‌فهمند آنچه در كشورهاي ديگر اتفاق مي‌افتد چه معنايي دارد؟

نه كاملا. نگاه مردم يك مزيت فوق‌العاده و در عين حال يك نقطه ضعف بزرگ است، اما آنها به جوانب امر از اين زاويه كه چيزي ممكن است بي‌ثبات باشد نگاه نمي‌كنند. آنها حق دارند از آن زاويه‌اي نگاه كنند كه برايشان پاداش داشته باشد،‌ چون در حقيقت همين‌طور است. اما آنها نمي‌توانند جنبه شكست‌ها و تنش‌هايي را كه زندگي مي‌تواند داشته باشد ببينند. فكر مي‌كنم بايد زندگي كنيم تا اين چيزها را بفهميم.

درباره تجربه‌هايتان مي‌نويسيد يا برداشت آزادي از آنها را مطرح مي‌كنيد؟

بايد بگويم هر دوتاي اينها. بعضي از تجربه‌ها هستند كه خيلي راحت به زبان مي‌آيند و بعضي‌ها اين‌طور نيستند. بعضي از آنها احتياج به زمان دارند تا به بيرون تراوش كنند. چيزهايي هم هستند كه ما هيچ وقت نمي‌خواهيم با ديگران به اشتراك بگذاريم. اين بايد هماني باشد كه براي مردمي كه هرگز تجربه‌اي از جلاي وطن نكرده‌اند، رخ مي‌دهد. اينها خاطرات هستند. اما بايد بگويم چيزهايي را كه درون خودم نگه مي‌دارم و به طور ويژه با اين از ريشه جدا شدن‌هاي پي‌درپي ارتباط دارد، فكر مي‌كنم مي‌تواند حتي آشفته‌تر از واقعيت باشد.

چگونه؟

آمدن‌ها و رفتن‌ها، مثل پريدن يك پشه است. من سعي مي‌كنم سفرهايم را براي خودم تعريف كنم و مي‌گويم «فلان سال، مثل فلان كشور بود» و هرگز نمي‌گويم «بله، وقتي من آن‌جا بودم يك سفر تا ارتفاعات نپال رفتم و پروازي هم به هند كردم» من ترجيح مي‌دهم بگويم 3 سال را در بنگلادش سپري كردم. اين دقيقا آن چيزي است كه در سر من شكل مي‌گيرد و اگر بايد بيشتر در اين باره توضيح بدهم مي‌گويم جزييات برايم اهميت دارند و حتي معتقدم كه بايد به آنها بيشتر از كليات توجه كرد.

رابطه شما با خاستگاه‌تان طي سال‌ها چطور است؟ و حالا چطور به آن نگاه مي‌كنيد؟

تا 17 سالگي مي‌ دانستم در بلژيك هستم و مي‌دانستم كه نمي‌دانم اين به چه معني است. در آن زمان من فيليپين را به عنوان كشورم كشف كردم و از همان زمان شروع به متنفر شدن از اروپا كردم و كاملا آن را پس زدم و هيچ ارتباطي با اين سرزمين جديد و قاره جديد احساس نمي‌كردم. اين موقعيت حداقل 2 سال طول كشيد و بعد به تدريج من آشيانه خودم را ساختم. اين مرا از بازگشت به ژاپن بعد از گفتن اين كه ژاپن كشور من است و بلژيك كشور من نيست باز نداشت. من به ژاپن برگشتم، من اين تجربه را كه در «ترس و لرز» گفتم داشتم؛ يك فاجعه كامل و دريافتم كه همه اينها وجود دارند و من هم ژاپني نبودم. بنابراين بايد بگويم سرانجام به اين مساله خاتمه دادم و پذيرفتم بلژيكي هستم، كه البته به خوبي مناسب با شكستي كه خورده بودم، بود. امروز موافقم كه بدون هيچ تلخي بگويم من بلژيكي هستم، كه هرچند به معني زيادي ندارد، اما يك هويت حسابي شكست خورده را نشان مي‌دهد.

آيا پدربزرگ و مادربزرگ‌تان، خانواده‌تان، وقتي شما از خانه دور بوديد با شما در تماس بودند؟

با پدربزرگ و مادربزرگم مكاتبه داشتم. اين همه رابطه من بود.

آيا احساس مي‌كرديد به جايي تعلق نداريد؟ و حالا چطور؟

بله، من اين تصور را داشتم و هميشه دارم. اما اين تصور بدي نيست،‌ چون حس شهروند دنيا بودن بهترين نوع احساس است.

شما در يك مصاحبه گفته‌ايد كه خواهرتان هنوز مبتلا به بي‌اشتهايي است. آيا مي‌شود بپرسم چرا شما فكر مي‌كنيد از اين حالت خارج شده‌ايد اما خواهرتان نشده؟

فكر مي‌كنم اگر من از اين مشكل خلاص شدم فقط به اين دليل بود كه بي‌اشتهايي من خيلي شديدتر بود، اما اگر من به اين بي‌اشتهايي ادامه مي‌دادم، حتما مي‌مردم و حالا زنده‌ام پس ديگر بي‌اشتها نيستم.

منبع: تاپ وست /ترجمه: آرزو پناهي

 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
 

و باران و باران و باران....

می بارد و خیس میکند کودک و بزرگ و میانسال را

و میغرد آسمان و رعدو برقی روشن میکند شهر را

میشوید  همه  سبز و قرمز و آبی و سیاه و زرد را

و میبیند دویدن ها را و گاه عاشقانه ها زیر چتر را

می لرزاند شیشه خانه  و میترساند پرندگان را

و صدای قیژ قیژ دزدگیرها و بوق بوق ماشینها را

آدمها که چشم هایشان گرد ویا بسته شده را

تاکسی دربستی شده و پاچه های خیس شده را

آژیر آمبولانس در ترافیک و جویهای فوران زده از آب را

.....

همه را میبینم و میشنوم و هزار و بیست وچهار کمی اینورتر و آنورتر کلمه دیگر را و پیش خود میگویم آیا سیاهی این شهر با پایان این روز و تابش خوشه های خورشید پایانی خواهد داشت و یا فردا روز از نو دروغ و کینه و دل شکستن و کلاهبرداری و قتل و سیاسی بازی و حق خوری و.....همه به اضافه چیزهای سیاه دیگر از نو؟!!؟

فکر میکنم اینها را و تو؟!


 
 
   |    نوشته شده توسط بی پروا
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و پياده سازي قالب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور