عصرها هنگامی که به محوطه حیاط مجتمع تجاری گلستان واقع در شهرک قدس وارد میشوید نوای آرام ویلونی را میشنوید که همراه صدای آهسته آواز توجه هر فرد را به خود جلب میکند.اگر صدا را دنبال کنید به مردی میانسال خواهید رسید که با دستانش و طنین صدایش در گوشه ای دل همگان را شاد میکند.او نابیناست اما چشمانش بهتر از ما میبیند و دستانش جادو میکند.
گوش اول-زندگی:از کودکی با ساز آشنا شد و هنگامی که چشمانش را در حادثه ای از دست داد بر نواختن ساز مصمم تر شد.میگوید من و ویلون با هم زندگی میکنیم و نمیتوانیم از هم جدا شویم.تنها راهی که برای گذران زندگی او و خانواده اش باقی مانده است نواختن ساز برای مردم است.برای او زندگی رنگارنگ است و پر از نت هایی که به آنها عشق میورزد.
گوش دوم-مردم:خیلی ها دوستش دارند و میگوید لطف مردم همیشه شامل حال وی بوده و امید به خدا را از دست نمیدهد.شاد کردن دل مردم و اینکه بتواند برای یک لحظه غم را از دلها دور کند به او آرامش میبخشد.صدای آرام او توجه هر رهگذری را جلب میکند.او یک هنرمند است.

گوش سوم-جامعه:دوست ندارد که به چشم یک نیازمند دوره گرد به او نگاه شود.او مینوازد و میخواند شاید در بهترین تالارها کنسرت ندهد ولی او همیشه در کنار مردم است.دل پری دارد از حمایتهایی که حداقل حقوق اوست ولی در کشور ما به آن بی توجهی میشود و چه بسا برخی از افراد رفتار تندی با او داشته اند که بیشتر نمیگوید.
سخنانش دلنشین است ولی بغض گلویش را گرفته.او از کوچکترین حقوق شهروندی به خاطر چشمانش محروم است و از مسئولین انتظار دارد بیشتر به نابینایان و معلولین توجه شود.
گوش چهارم-امید:تنها چند ثانیه خودمان را جای او بگذاریم.... او امید دارد به زندگی- به خدا و مردم و زندگیش را خیلی زیبا میبیند و با احساسش چیزهایی را میبیند که ما با چشمانمان ندیده ایم.نا بینایی برای او معلولیت نیست و آن را قسمت خود میداند و میگوید اگر به زندگی سخت نگاه نکنید زندگی خوبی خواهید داشت.
عصای سپیدش را باز میکند و ویلونش را برمیدارد و شروع میکند به نواختن و میخواند...امشب در دل شوری دارم.
|